تبلیغات
شمیم یار - میعادگاه عاشقان و منتظران امام زمان (عج) - گل نرگس - مهدی موعود - مطالب داستان و حکایت امام زمان
 

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

 

 
ویژه ها
گالری تصاویر
هدایای شمیم یار



 

سایر مطالب

:: شب قدر در نظرگاه معصومین علیهم السلام

:: موضوعی که نباید فراموش کرد: صدقه

:: نوشته اند دلم را برای خون جگری

:: گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن

:: شعر انتظار...... دوری و هجران

:: سلام ای وارث ......

:: اشعار - لعن الله علی آل سعود

:: اشعار انتظار

:: آیا حادثه مکه از علائم ظهور بود؟

:: دلم گرفته از این جمعه های تکراری

:: عقل و آخر الزمان

:: شعر انتظار : . دیده بارانی و دل کرده هوایت چه کنم؟

:: منجی آخرالزمان در دین مسیحیت

:: شعر امام زمان(عج) - مجنون عشق

:: العجل مولا...

:: انتظار امام مهدی(عج) ......

:: پیامک های انتظار

:: متن دعای فرج

:: شعر بدون نقطه در فراق حضرت مهدی(عج)

:: سند ذکر «وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ» کجاست؟

:: عکس نوشته امام زمان(عج)َ

:: خاصیت دل بستن به زمانه

:: از میان اشک ها خندیده می آید کسی.....

:: دلتنگی ....

:: دلنوشته های انتظار: انصاف نیست...

:: امام زمان چه زمانی ظهور میكند؟ نشانه های ظهور (مقالات)

:: ارزوی فرج مولا..

:: حکایتی خوندنی و آموزنده(التماس دعا)

:: پیامک .....احیا

:: پیامک انتظار

صفحات وبلاگ
پایگاه های مذهبی
آمار وبلاگ
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

  

رایحه شمیم یار در سایت شما

ماجرای شگفت انگیز دختر قیصر روم (مادر امام زمان ع) - داستان و حکایت امام زمان , مهدی صاحب زمان ,

www.miadgah.irماجرای شگفت انگیز دختر قیصر روم (مادر امام زمان ع) شخصی به نام بشر بن سلیمان که از نسل ابی ایوب انصاری و از موالیان حضرت امام علی النقی و امام حسن عسکری ع و همسایه ایشان در سامرا بود، می گوید: «کافور خادم امام هادی ع به نزد من آمد و گفت: «مولای ما حضرت ابی الحسن علی بن محمدع ترا به نزد خود می خواند.»
پس نزد آن حضرت رفتم. چون نشستم آن حضرت فرمود: «ای بشر! تو از اولاد انص»
آری و این موالات و دوستی ما، مدام در میان شما بوده و این دوستی و محبت را از یکدیگر به میراث می برید.
شما مورد اعتماد ما اهل بیت هستید و من می خواهم به تو فضیلتی ببخشم که بوسیله آن پیشی بگیری بر شیعه در پیروی کردن آن فضیلت. ترا به رازی مطلع کرده و برای خریدن کنیزی می فرستم.»
سپس آن حضرت نامه ای به خط و زبان رومی نوشت و با انگشتر خود بر آن مهر زد و کیسه زردی بیرون آورد که آن 220 اشرفی بود. سپس فرمود: «این 220 اشرفی را بگیر و به بغداد برو و در صبحگاه در معبر فرات حاضر بشو. در آنجا وکلای عباسیان مشغول فروش بردگان هستند. تو پیش شخصی به نام عمر و بن یزید برده فروش برو. در آنجا باش تا او برای مشتریان کنیزکی که صفتش چنین و چنان است و دو جامه حریر محکم بافته در تن او می باشد ظاهر سازد.

 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرتمیس روز:پنجشنبه 19 دی 1387  ساعت 09:39 ب.ظ  لینك ثابت | نظرات ()
وکیل حضرت صاحب الزمان (ع ) کیست؟ - مهدی صاحب زمان , داستان و حکایت امام زمان ,

www.miadgah.irوکیل حضرت صاحب الزمان (ع ) کیست؟

حسین بن علی معروف به علی بغدادی می گوید: زنی سوال کرد: وکیل حضرت صاحب الزمان ع کیست؟
پس بعضی از اهالی قم به او گفتند: «ابوالقاسم بن روح است.» و او را به آن زن معرفی کردند. پس آن زن نزد ابوالقاسم بن روح رفت و من نیز ان جناب بودم. آن زن گفت: ای شیخ! چه چیزی با من است؟»
شیخ ابوالقاسم فرمود: با تو هر چه هست آن را در دجله بینداز.
پس آن را به دجله انداخت و برگشت و نزد ابی القاسم بن روح آمد. ابوالقاسم به خادم خود فرمود: «آن کیسه را برای ما بیاور.»
پس کیسه ای به نزد او آورد. شیخ به آن زن گفت: ..

«این کیسه ای است که با تو بود و تو آن را در دجله انداختی؟» زن گفت: «آری»
شیخ فرمود: «به تو بگویم که چه چیزی در آن است یا اینکه تو خودت به من می گویی؟» زن گفت: تو بگو.
شیخ فرمود: در این کیسه، یک جفت دستبند طلا قرار دارد و یک حلقه بزرگ که در آن گوهری است و دو حلقه کوچک که در آنها نیز گوهری وجود دارد و دو انگشتر که یکی فیروزه و دیگری عقیق است.
پس آن کیسه را باز کرد و آنچه در آن بود را نشان داد و همانگونه بود که فرمود و هیچ چیزی را جا نگذاشته بود.
زن گفت: این، عینا همان است که من در دجله انداختم.
پس من و آن زن از شادی دیدن این معجزه، بسیار متعجب و خوشحال شدیم.

برگرفته از کتاب عجایب و معجزات شگفت انگیزی از امام زمان - جمعی از محققین و مولفین به سرپرستی حمید عزیزی

نوشته شده توسط آرتمیس روز:شنبه 7 دی 1387  ساعت 11:53 ب.ظ  لینك ثابت | نظرات ()
داستان زیبای ابوراجح حلى و امام زمان (عج ) - داستان و حکایت امام زمان , مهدی صاحب زمان ,

www.miadgah.org داستان زیبای ابوراجح حلى و امام زمان (عج )

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
ابوراحج از شیعیان مخلص شهر حله ، سرپرست یكى از حمام هاى عمومى آن شهر بود، بدین جهت ، بسیارى از مردم او را مى شناختند.
در آن زمان ، فرماندار حله شخصى ناصبى به نام مرجان صغیر بود. به او گزارش دادند كه ابوراجح حلى از بعضى اصحاب منافق رسول خدا (ص ) بدگویى مى كند. فرماندار دستور داد او را آوردند.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرتمیس روز:سه شنبه 3 دی 1387  ساعت 12:50 ق.ظ  لینك ثابت | نظرات ()
تولد شگفت انگیز امام زمان (ع) - داستان و حکایت امام زمان , مهدی صاحب زمان ,

www.miadgah.orgتولد شگفت انگیز امام زمان (ع)


حکیمه خاتون، دختر امام جواد ع، بعد از وفات حضرت امام حسن عسکری ع می گوید: بعد از اینکه امام هادی ع به شهادت رسید و امام حسن عسکری ع در جای پدر بزرگوار خود قرار گرفت، من به زیارت او می رفتم، چنانچه به زیارت پدر آن حضرت می رفتم. روزی به نزد ایشان رفتم. پس نرجس خاتون به نزد من آمد که چکمه ام را از پایم در بیاورد.
گفتم: «ای خانم بزرگوارم! من باید چکمه ترا در بیاورم.»
گفت: «تو خانم بزرگوار من هستی! و من باید چکمه ترا در بیاورم.»
گفتم: «خیر! به خدا قسم که نمی گذارم چکمه مرا در بیاوری، بلکه من ترا بر دیدگان خود می گذارم و ترا خدمت می کنم.»

ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرتمیس روز:جمعه 29 آذر 1387  ساعت 08:34 ب.ظ  لینك ثابت | نظرات ()
پیشگویى وقایع آخرالزمان از زبان امام علی(ع) - داستان و حکایت امام زمان ,

پیشگویى وقایع آخرالزمان از زبان امام علی(ع)www.miadgah.org

حضرت على (علیه السلام ) در بعضى اوقات از مصائب و گرفتاریهاى آیندگان خبر مى داد و راه درمان ابتلائات آنها را گوشزد مى كرد.
على (علیه السلام ) فرمود: زمانى بر مردم خواهد مد كه چند گناه بزرگ و عمل زشت در بن آنها پدید مى آید.
1- كارهاى زشت آشكار مى گردد و معمولى مى شود.
2- پرده هاى عفت و شرم پاره مى گردد.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرتمیس روز:یکشنبه 24 آذر 1387  ساعت 08:37 ب.ظ  لینك ثابت | نظرات ()
معجزه - داستان و حکایت امام زمان ,

معجزهشمیم یار

مردی که شبی خوابیده بود و رؤیای فرشته‌ای را دید. و آن فرشته به او گفت که باران می‌آید، سیل می‌آید و همه جا را فرا می‌گیرد، ولی تو نمی‌میری. این اتفاق در یک دهکده کوچک ایتالیایی افتاد. و روز بعد باران شدیدی در گرفت و سیل عظیمی آمد و دستور دادند همه آن دهکده را تخلیه کنند. همه تخلیه کردند، حتا بازوی آن مرد را گرفتند و گفتند باید از این جا بروی. و آن مرد گفت نه، من خوابدیدم فرشته‌ای آمد و گفت باران می‌آید و سیل عظیمی می‌آید ولی تو نمی‌میری. من به نشانه‌ها اعتقاد دارم و بنابراین این جا می‌مانم. و روز بعد باران شدیدتر شد و سد استحکامش را از دست داد و خطر بزرگی برای این روستای کوچک به وجود آمد. آب تا طبقه اول بالا آمده بود. حتا با قایق به سراغ مرد رفتند و گفتند این سد به زودی می‌شکند و تو غرق می‌شوی، بیا برویم. و مرد گفت شما دارید ایمان مرا امتحان می‌کنید، من که به شما گفتم، فرشته‌ای را در خواب دیدم و به من گفت که سیل می‌آید، اما من نخواهم مرد. من اینجا می‌مانم تا ایمان ایتالیایی خودم را ثابت  کنم. تمام تلویزیون‌ها و شبکه‌های خبری ایتالیا در آن جا جمع شده بودند. آب به سقف رسیده بود و مرد تنها آن جا مانده بود و همه می‌خواستند از مردی تصویر برداری کنند که به ایمان ایتالیایی خودش پایبند بود. اما پلیس راضی نبود و حتا یک هلی‌کوپتر فرستاد و برای سومین بار سعی کردند او را نجات بدهند. اما آن مرد گفت: نه، فرشته‌ها راست می‌گویند، حق با فرشته‌هاست،شما اشتباه می‌کنید و من می‌مانم. نیم ساعت بعد، سد شکست و سیل وارد شهر شد و آن مرد را کشت. مرد به بهشت کاتولیک‌ها رفت که فرشتگان زیادی دارد، چون مرد بسیار مؤمنی بود. و پطرس قدیس که دربانِ بهشت است، گفت: شما می‌توانید وارد بشوید، چون انسان مؤمنی هستید. مرد گفت: نه، نه، نه، من هیچ وقت وارد این جا نمی‌شوم. به خاطر این که مالک این محل

ادامه مطلب
نوشته شده توسط نگار روز:چهارشنبه 19 دی 1386  ساعت 11:01 ق.ظ  لینك ثابت | نظرات ()
دیگر نشانه های ظهور - داستان و حکایت امام زمان ,

دیگر نشانه های ظهور

 خروج دابة الارض:

 دابة به معنای جنبنده و ارض به معنای زمین است. برخلاف آنجه بعضی می پندارند دابه تنها به جنبندگان غیر انسان اطلاق نمی شود بلکه مفهموم وسیعی دارد که انسانها را هم در بر می گیرد. اما تفسیر این کلمه را می توان در دو قسمت خلاصه کرد: 1- گروهی آن را یک موجود جاندار و جنبنده ی غیر عادی از جنس غیر انسان با شکلی عجیب دانسته اند و برای آن عجایبی ذکر کرده اند که شبیه خرق عادت (معجزه) انباست. این جنبنده درآخر الزمان ظاهر می شود و از کفر و ایمان سخن می گوید و منافقین را رسوا می کند بر آنها علامت می گذارد ( آنها را مشخص می کند). 2- جمعی دیگر به پیروی از روایات متعدد که در این زمینه وارد شده او را یک انسان می د انند که فوق العاده و متحرک و فعال است و یکی از کارهای اصلی اش جدا کردن صفوف مسلمین از منافقین و علامت گذاری آنان است. حتی از پاره ای از روایات برداشت می شود که عصای موسی (ع) و خاتم سلیمان (ع) با اوست. می انیم عصای حضرت موسی رمز قدرت و اعجاب و خاتم حضرت سلیمان رمز حکومت و سلطه ی الهی است. به این ترتیب او (دابة الارض) یک انسان قدرتمند و افشاگر است. در حدیثی از پیامبر اکرم(ص) نقل شده است که در توصیف دابة الارض چنین می فرمایند: «لا یدرکها طالبٌ و لا یفوتُها هارب فتسم المؤمنُ بین عینیه...» او بقدری نیرو مند است که هیچ کس به او نمی رسد و کسی از دست او نمی تواند فرار کند در پیشانی مؤمن علامت می گذارد و می نویسد مؤمن و در پیشانی کافر علامت می گذارد و می نویسد کافر!! او با عصای موسی و انگشتر سلیمان است. از امام صادق (ع) چنین نقل می کنند: «علی (ع) در مسجد خوابیده بود، پیامبر (ص) آن جا آمد و علی (ع) را بیدار کرد و فرمود : « قم یا دابة الارض»! (برخیز ای جنبنده ی الهی !) کسی از یاران عرض کرد ای رسول خدا آیا ما حق داریم یکدیگر را به چنین اسمی بنامیم؟ پیامبر فرمود: نه این نام مخصوص اوست اوست دابة الارض که خداوند در قرآن فرموده : « و اذا وقع القول علیهم اخرجنالهم دابة الارض...» سپس فرمود: ای علی! در آخر الزمان خداوند تو را در بهترین صورت زنده می کند و وسیله ای در دست توست که دشمنان را باآن علامت می نهی. 1 مرحوم ابوالفتوح رازی در تفسیر خود ذیل آیه ی فوق می نویسد: بر طبق اخباری که از طریق ما نقل شده، دابة الارض کنایه از حضرت مهدی صاحب الزمان (ع) است. منابع 1- بحارالانوار- علامه مجلسی 2- منتهی الآمال- شیخ عباس قمی 3- نشانه های پایان- علی فاطمیان

نوشته شده توسط تنها روز:پنجشنبه 6 دی 1386  ساعت 01:12 ق.ظ  لینك ثابت | نظرات ()
کیسه سبز - داستان و حکایت امام زمان ,

بسم الله الرحمن الرحیم

محمد بن حسین تمیمی گوید:

مردی استر آبادی برای من نقل کرد به محله عسکر در سامرا رفتم و سیصد دینار در کیسه ای

نهاده بودم که یکی از آنها دینار شامی بود وقتی به درب خانه ای که امام حسن عسکری (ع) آنجا

دفن شده بود رسیدم همانجا نشتم . در این هنگام خادمی خارج شد و گفت:

آنچه با خود داری بده

از صراحت او شک کردم و گفتم : چیزی با من نیست.

خادم وارد خانه شد و دوباره بیرون آمد و گفت : کیسه ای سبزرنگ داری که سیصد دینار که یکی از

آنها هم شامی است همراه با انگشتری در آن است من انگشتر خود را فراموش کرده بودم این

کیسه را به او دادم و انگشتر را خود برداشتم. 


نماز موجب استواری اخلاص و دوری از کبر است.

امام محمد باقر (ع)

نوشته شده توسط آرتمیس روز:سه شنبه 6 آذر 1386  ساعت 11:11 ق.ظ  لینك ثابت | نظرات ()
تشرف سید عزیزاللّه تهرانى - داستان و حکایت امام زمان ,

تشرف سید عزیزاللّه تهرانى
حاج سید عزیزاللّه تهرانى براى فرزندش فرمود: ایـامـى كـه در نجف اشرف مشرف بودم، مشغول به جهاد اكبر و ریاضت‌هاى شرعى از قبیل روزه و نـماز و ادعیه و غیره بودم .

یك بار چند روزى براى زیارت مخصوصه امام حسین علیه السلام در عید فطر، به كربلاى معلى مشرف شدم و در مدرسه صدر در حجره بعضى از رفقا منزل نمودم .

غـالـبا در كربلا در حرم مطهر مشرف بودم و بعضى از اوقات براى استراحت به حجره مىآمدم .

در آن حـجـره بعضى از رفقا و زوار هم بودند.

آنها از حال من و زمان برگشتنم به نجف اشرف سؤال نمودند.

گفتم: من قصد مراجعت ندارم و امسال مىخواهم پیاده به حج مشرف شوم و این مطلب را در زیر گـنـبد مقدس سالار شهیدان حضرت اباعبداللّه الحسین علیه السلام از خدا خواسته‌ام و امید اجابت آن را دارم .

همه رفقا و زوار حاضر در حجره از روى تمسخر و استهزاء گفتند: از بس ریاضت كشیده‌اى مغزت عـیـب كـرده اسـت .

ادامه مطلب
نوشته شده توسط نینا روز:پنجشنبه 24 آبان 1386  ساعت 05:11 ق.ظ  لینك ثابت | نظرات ()
تشرف على بن مهزیار اهوازى - داستان و حکایت امام زمان ,

تشرف على بن مهزیار اهوازى
جناب علىبن مهزیار فرمود: بیست بار با قصد این كه شاید به خدمت حضرت صاحب الامر (عج) برسم، به حج مشرف شدم، اما در هـیـچ كـدام از سفرها موفق نشدم .

تا آن كه شبى در رختخواب خود خوابیده بودم، ناگاه صدایى شنیدم كه كسى مىگفت: اى پسر مهزیار، امسال به حج برو كه امام خود را خواهى دید.

شادان از خواب بیدار شدم و بقیه شب را به عبادت سپرى كردم .

صـبـحـگاهان، چند نفر رفیق راه پیدا كردم، و به اتفاق ایشان مهیاى سفر شدم و پس از چندى به قـصـد حـج به راه افتادیم .

در مسیر خود وارد كوفه شدیم . جستجوى زیادى براى یافتن گمشده‌ام نـمـودم، امـا خـبـرى نـشـد، لذا با جمع دوستان به عزم انجام حج خارج شدیم و خود را به مدینه رسـانـدیـم .

چـنـد روزى در مدینه بودیم . باز من از حال صاحب الزمان(عج) جویا شدم، ولى مانند گـذشـتـه، خـبـرى نیافتم و چشمم به جمال آن بزرگوار منور نگردید.

مغموم و محزون شدم و تـرسـیـدم كـه آرزوى دیـدار آن حـضـرت بـه دلم بماند.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط نینا روز:پنجشنبه 24 آبان 1386  ساعت 05:11 ق.ظ  لینك ثابت | نظرات ()