|
|
:: این الطالب بدم المقتول بکربلا ؟
:: دلنوشته شهدا برای امام زمان(عج)
:: مهدی بیا نظر کن بر قامت شهیدان
:: دوست دارید خادم معنوی امام رضا (ع) باشید؟
:: و این بار به خاطر اربعین ....
:: سفارش مؤ كّد امام زمان (عج ) به خواندن زیارت عاشورا
:: السلام علی الحسین و علی علیّ بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
:: آیا کسی هست که کند یاری حسین (ع) ؟؟!!
:: کــاش در ایــن رمــضـان لایــق دیـــدار شـــوم
:: شاید به چنگ آورم، اسرار انتظار
:: ای بهار دلها
:: آن مرد تـا نیاید، باران نخواهد آمد
:: دانی که انتظار تو با ما چه میکند؟
:: خسته ام ...
:: عرض تسلیت
:: زن و فرزند داشتن امام زمان (عج)
:: عرض تسلیت
:: بی قرارم...
:: چقدر در پس پرده حضور پنهانی ؟
:: عید فطر بر روزه داران مومن مبارک
:: اهمیت دعای ندبه در روز عید فطر
:: بر این اندوه بی پایان هجر تو کجا یابم قراری ؟!
:: دلخواسته هایتان را آرزو كنید ؛میلاد كریم اهل بیت فرا رسیده است
حرف های دلتنگی با امام زمان (22)
آرشیو ماهانه
دی 1390 (8)
مرداد 1390 (1)
تیر 1390 (7)
فروردین 1390 (1)
اسفند 1389 (2)
بهمن 1389 (1)
آبان 1389 (1)
مهر 1389 (1)
شهریور 1389 (8)
مرداد 1389 (10)
تیر 1389 (7)
خرداد 1389 (5)
اردیبهشت 1389 (2)
فروردین 1389 (3)
اسفند 1388 (5)
بهمن 1388 (5)
دی 1388 (4)
آذر 1388 (4)
آبان 1388 (6)
مهر 1388 (4)
شهریور 1388 (10)
مرداد 1388 (27)
تیر 1388 (8)
خرداد 1388 (13)
اردیبهشت 1388 (12)
فروردین 1388 (9)
اسفند 1387 (9)
بهمن 1387 (7)
دی 1387 (14)
آذر 1387 (15)
جوان را چگونه به نماز بخوانیم (-)
شماره ۴۳ نشریه زیبای شمیم یار گروه راه نرفته منتشر شد (-)
تکیه عاشقان امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) (-)
امروز برای شهدا وقت نداریم (-)
|
|

دلنوشته شهدا برای امام زمان(عج)
ای مهدی صاحبالزمان (عج) اینكه نام سربازی و نوكری تو را بر ما نهادهاند، مایه افتخار است، ولی از اینكه نمیتوانم آنچنان كه تو میخواهی باشم، روحم عذاب میكشد.
« شهید ابوالفضل مختاری»
ای مهدی (عج) عزیز فرمانده جبههها، ای یاور رزمندگان اسلام، به یاریمان بشتاب،و در آخرین لحظات چشمانم را به جمالت منور فرما و از خدا میخواهم در هنگام شهادتم، مهدی (عج) حاضر باشد، مهدی جان (عج) در لحظه شهادت سرمان را بردار و در آغوش بگذار كه ما جز دامان تو پناهی نداریم.
« شهید احمد (حمید) مهرمحمدی »
مهدی جان تو را به مادرت زهرا (س) و جد بزرگوارت علیبنابیطالب (ع) مرا یاری كن كه تو واسطه فیض الهی بر ما هستی.
« شهید مسعود تفنگچی »
…مگر میشود عاشق امام زمان (عج) این مولا و سرور بود ولی برای دیدن و زیارت او جان نداد، باید دوست فدای دوست گردد، و عاشق فدای معشوق و عابد فدای معبود.
« شهید مهدی زین الدین »
در زمان غیبت كبری به كسی منتظر گفته میشود و كسی میتواند زندگی كند، كه منتظر باشد، منتظر شهادت، منتظر ظهور امام زمان (عج)، خداوند امروز از ما همت، اراده و شهادتطلبی میخواهد.
« شهید سید مهدی بلادی »
امام زمان چشمان گنهكارم پر از اشك است، چه بسیار اشك ریختهام فریادزدهام صدایت كردهام، یابنالحسن (عج) گوشه چشمی بر من فكن، مهدی جان سخت حیرانم، رخسار چون ماهت را برایم بگشا زیرا كه منتظرم.
« شهید علی دستان »
یك روز به هیئت سحر می آید
با سوز دل و دیده ى تر می آید
یك روز به انتقام هفتاد و دو شمس
با سیصد و سیزده قمر می آید
******
مهدی بیا نظر کن ، بر قامت شهیدان
افتاده در کناری ، جسم حسینت عریان
مولا! ببین اباالفضل دستش ز تن جدا شد
فرق شریف اکبر از تیغ کین دو تا شد
مولا! نظر به مهدِ خون کن ببین که اصغر
آرام خفته اما در موج خون شناور
پوشیده عمه تو رخت عزا، ولیکن
جسمش سیاه کرده ، از تازیانه دشمن
یا رب الحسین
و این بار به خاطر اربعین ....
و علی الارواح التی حلت بفنائک
حامد اهور
حسی درون توست که دلگیر و مبهم است
اینجا سکوت و ناله و فریاد درهم است
شعر کتیبه دور سرم چرخ می زند
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
انگار دم گرفته کسی در وجود من
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
یک پرده ی سیاه ، که سرداده یا حسین
بر نیزه ای که خاسته تاعرش اعظم است
پرده کنار می رود و دست های ماه
یک دست ، مشک آب وَ یک دست پرچم است
یک پرده بعد ، دست ز کف داد و گفت : آب...
لب تر کند حسین ، برایش فراهم است
دارد گریز می زند از چشم روضه خوان
لب تشنه ای که دستی و مشکی از او کم است
با ناله ی بُنَیَّ ابالفضل ... فاطمه
هم ناله اش تمامی ذرّات عالم است
در امتداد پرده ، کسی گفت یا اخا!...
حالا قد حسین هم از داغ او خم است
_ _ _
سقا به دست ، کاسه ی آبی گرفت و گفت:
اول شما! که شاعر تکیه مقدم است
قلبی شکست ، پرده ی آخر و حال شعر...
چیزی میان شور و غزل، نوحه و دم است
ای پرده پرده پرده عزا ، می کشی مرا
ای رستخیز عام که نامت محرم است
سید محمد رضا شرافت
شب شب اشک و تماشاست اگر بگذارند
لحظه ها با تو چه زیباست اگر بگذارند
فکر یک لحظه بدون تو شدن کابوس است
با تو هرثانیه رویاست اگر بگذارند
مثل قدش قدمش لحن پیمبروارش
روی فرزند تو زیباست اگر بگذارند
غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟
عمر طفل تو به دنیاست اگر بگذارند
ساقیت رفته و ای کاش که او برگردد
مشک او حامل دریاست اگر بگذارند
آب مال خودشان چشم همه دلواپس
خیمه ها تشنه سقاست اگر بگذارند
قامتش اوج قیام است قیامت کرده است
قد سقای تو رعناست اگر بگذارند
سنگ ها در سخنت هم نفس هلهله ها
لحن قرآن تو گیراست اگر بگذارند
تشنه ای آه و دارد لب تو می سوزد
آب مهریه زهراست اگر بگذارند
بر دل مضطرب و منتظر خواهر تو
یک نگاه تو تسلاست اگر بگذارند
آمد از سمت حرم گریه کنان عبدالله
مجتبای تو همین جاست اگر بگذارند
رفتی و دختر تو زمزمه دارد که کفن
کهنه پیراهن باباست اگر بگذارند

سیّد احمد رشتى مى گوید:
تاریخ 1280 هجرى قمرى به عزم زیارت بیت اللّه از رشت به تبریز رفتم و از آنجا مركبى كرایه كرده و روانه شدم ، در منزل اوّل سه نفر دیگر با من رفیق شدند.
در یكى از منازل بین راه خبر دادند كه قدرى زودتر روانه شویم كه منزل آینده خطرناك و مخوف است كوشش كنید كه از كاروان عقب نمانید.
از این جهت دو سه ساعت به صبح مانده راه افتادیم هنوز یك فرسخ نرفته بودیم كه هوا منقلب شد و برف باریدن گرفت به طورى كه رفقا هر كدام سرهاى خود را به پارچه پیچیدند و تند رفتند من هم هر چه كردم كه بتوانم با آنها بروم ممكن نبود سرانجام از آنها عقب ماندم و ناچار از اسب پیاده شده و در كنار راه نشسته و متحیر بودم مخصوصاً به خاطر ششصد تومان پولى كه براى هزینه سفر همراه داشتم نگرانى بیشترى داشتم .
با خود گفتم : همین جا تا صبح مى مانم و به منزل قبلى بر مى گردم و از آنجا چند نفر مستحفظ به همراه داشته خود را به قافله مى رسانم .
در این اندیشه بودم كه در برابر خود باغى دیدم كه باغبانى با بیلش برف درختان را مى ریخت تا مرا دید جلو آمد و گفت : كیستى ؟
گفتم : رفقایم رفتند و من مانده ام و راه را نمى دانم .
به زبان فارسى فرمود: نافله بخوان تا راه را پیدا كنى . من مشغول نافله شدم نماز شب تمام شد باز آمد و فرمود: نرفتى ؟
فرمود: جامعه بخوان .
من زیارت جامعه را از حفظ نداشتم و اكنون هم از حفظ ندارم از جا بلند شدم و زیارت جامعه را تماماً از حفظ خواندم .
باز آمد و فرمود: نرفتى و هنوز اینجایى ؟
بى اختیار گریه ام گرفت ، گفتم : آرى راه را نمى دانم .
فرمود: عاشورا بخوان .
زیارت عاشورا را نیز از حفظ نداشتم و اكنون هم از حفظ ندارم از جا بلند شدم و مشغول زیارت عاشورا شدم و همه اش را حتى لعن و سلام و دعاى علقمه را از حفظ خواندم .
بار سوم آمد و فرمود: نرفتى و هستى ؟
گفتم : آرى نرفتم هستم تا صبح .
فرمود: من هم اكنون تو را به قافله مى رسانم . سپس رفت و بر الاغى سوار شد و بیل خود را به دوش گرفت و آمد.
فرمود: ردیف من بر الاغ سوار شو. من هم پشت سر او سوار شدم و افسار اسبم را كشیدم ، اسب اطاعت نكرد.
فرمود: جلو اسب را به من بده . عنان اسب را به دست راست گرفت و راه افتاد. اسب در نهایت تمكین پیروى كرد.
سپس دست مباركش را بر زانوى من گذاشت و فرمود: شما چرا نافله نمى خوانید؟
نافله ، نافله ، نافله ، سه بار تكرار كرد.
آنگاه فرمود: شما چرا عاشورا نمى خوانید؟
عاشورا، عاشورا، عاشورا.
سپس فرمود: شما چرا جامعه نمى خوانید؟
جامعه ، جامعه ، جامعه .
دقت كردم دیدم در وقت پیمودن راه به نحو دایره راه طى مى كرد یك مرتبه برگشت و فرمود: اینها رفقاى شمایند كه كنار نهر آبى فرود آمده و براى نماز صبح وضو مى گیرند.
پس من از الاغ پیاده شدم و خواستم سوار اسبم شوم نتوانستم آن آقا پیاده شد و بیل را در برف فرو كرد و به من كمك كرد تا سوار شدم و سر اسب را به طرف رفقایم بر گردانید من در این هنگام با خود گفتم این شخص كى بود كه به زبان فارسى حرف مى زد و حال آنكه زبانى جز تركى و مذهبى جز عیسوى در آن نواحى نبود و چگونه با این سرعت مرا به قافله رساند؟
برگشتم پشت سر خود را نگاه كردم دیدم كسى نیست .
چهل طلوع خورشید از فراز نی
در منزل به منزل پریشانی ...
در هجوم تازیانه ها و زخم زبان ها ...
در بزم کج اندیشان ...
اگر نور تو در کاروان نبود تحمل محنت طاقت فرسای این سفر نا ممکن می نمود ...
خورشید همیشه سینه ی تاریکی را می شکافد و دوام سیاهی را در هم می شکند ؛
حتی با طلوع از بلندای نی .
کنون پس از قرن ها ظلمت ،
دوباره از بلندای نیزار ظلمانی اندیشه هامان طلوع کن ای آفتاب ...
*****
اللهم عجل الولیک الفرج
می شود... ما مانده ایم و امتحان مکرر شنیدن صدای تو و سکوت خویش!!
هرگز گمان مبر این انجماد بی مهری است! اندیشه هایمان رنگ آگاهی ندارد...
حسین جان ما را ببخش اگر نمی فهمیم کربلا پیوسته برپاست و ندای تو ما را
به یاری خویش می خواند تا رها شویم از هرچه ظلمت و بی خبری؛
و گرنه آستان تو کجا و یاری ما کجا ؟!